آهِ حوای درون دامان آدم می گرفت
مینوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم می گرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می نویسد، عشق ماتم می گرفت
می رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می گرفت
می گذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو می گفتم فقط از ابرها ، آئینهها
یک قلم ، یک دفتر بی نام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می سرودم یک غزل باران دمادم میگرفت
